امروز صبح که با همسرم دعوا شده بودم رمقی برای رفتن به طبه آخر اداره ینعی اتاق ریئس ندارم چون منو صدا کرده برگه های مالیاتی رو میخواد حال نا خوشی دارم از اتاقم با خزیدن پاهایم به زمین آمدم کلید سبز اتاق پرنده اداره را میزنم صدای پاهایم من را به یاد پاییز می اندازد
. وارداتاق پرنده می شوم حال عجیبی دارم پریشانی , دل تنگی, دل شوره,احساس حقارت و هر جور بد حالی من در این لحظه دارم و به همسرم فکر می کنم که می گفت تا کی اجاره نشینی تا کی بد بختی تا کی آوارگی کاری بکن مگر نه جدایی بهترین کاره فکراتو بکن ودیگر الفاظ ...در فکر کردن بودم که خانم بد حجابی وارد اتاق شد و ناز وادا اطوار سلام کرد جوابش را می دهم اما محلی به او نمی گذارم که یهو تلفن همراهش به صدا در آمد و من از بیکاری به حرفایش گوش میدهم که چه میگوید
:_
آره میام خونه فراهم باشه حتما مهناز رو هم با خودم میارم پولا چی آماده هستن یا مثل دفه قبل نشه بدحسابی ها .....و هر چی می گوید در مورد قیمت روی خودش بود که من هم را تحت تاثیر خود گذاشت و به فکر خیانت به همسرم فرو می برد که یهو بعد از قطع تلفن همراهش به من نگاهی می کند
. می گوید همسر داری و جوابش را مدم نه چون خیلی از همسرم امروز ناراحت بودم نگاهی پر عطش به من می کند که برق چشمانش دریچه ی دلم را وا می کند شیطان در وجودم و همه فکری از سرم پرید به جز فکر زن دستی به زیر گردنم میکشد و می گوید می خوایبا کم رویی میگویم
:چی؟_
همون همون که جوونا براش دیوونه میشن و و تاریکی به عمل میارن آخر بگو میخوای یا نه نگاهی از تا پای میکند (آره آماده هستی )و من هم با سرم میگوییم اری که دوربین فتو اسپیدی از کیف بیرون می آورد و عکسی از محیط میگیرد و آن را روی دوربین مدار بسته ی اتاق می گذارد و میگوید همه چیز برای یه بمب آماده شد فقط مونده اتاق رو خاموش کنم در دلم غلغله ای بر پا شد که یکی می گفت بابا همین یه روزه خیانت و دیگری میگوید نه خیانت به زنت نکن تو زندگی را با عشق شرو کردی هرج مرج وجود من را فرا می گیرد که یهو دست زن را میگیرم و دست بر سینهاش می زنم و او کمی به عقب می رود وبه دیوار اتاق می خورد و می گویم خیال کردی همسر ندارم یا گول چشاتو می خورم عکس را از دوربین بر میدارم و دو باره کلید سبز را فشار میدهم و به بالا میروم و زن را در طبقه 7 بیرون می اندازم و به اتاق ریئس میروم و و برگه های مالیاتی را با خوشحالی ای که چون به همسرم خیانت نکردم به ریئس میده و به میز کارم که می خواهم برگردم و کلید سبز اتاق اسانسور را می زنم با خود می گویم این اشتباه نباید تکرار شود به برمیگردم و از پله ها با خوشحالی پایین می روم.
شهر می جوشیدودودخشم بالامی گرفت تیر می بارید وجان ازپیروبرنامی گرفت
تانک بر بالای جسم کشتگان جامی گرفت انقلابی شورشی هنگامه ای پا می گرفت
بچه ی تقس!ای فضول چموش مخراش این چنین دل ومخروش
کوپن دوبله را گر فتی لیک باز هم میزنی چو روغن جوش
نان سرکار توی روغن هست! روغن دوبله آنهم ای فرهوش
ای تو سرمایه دارمستکبر ای تو همدست اکلفریا بوش
خویش را کارمند میدانی روغن دوبله می نمایی نوش؟
به قلم: محمد
گر کسی گوید:که از عمرت همین
هفت روزی مانده وان گردد یقین
تودراین یک هفته مشغول کدام
علم خواهی گشت ای مرد تمام؟
فلسفه یانحو یاطب یانجوم؟
هندسه یا رمل یااعداد شوم؟
ای که دستت می سد کاری بکن
دست خود رادرجیب بیماری بکن
پس بگردید وبگردد روزگار
تاشود من چون طبیبی آشکار
لیک بایک فوج بیماروعلیل
دست ما کوتاه وخرما بر نخیل
به قلم:محمد
دربیان آنکه حقیرداشتن نباید
ای عزیزچهارچیزاست که به ظاهرکوچک است امادرباطن بزرگ و
پراهمیت است:اول دشمن/دوم آتش/سوم بیماری/چهارم دانش.
هرکس دشمن درنظرش خوارآید سرانجامش ناگواراست.جرقه آتش با
همه ی کوچکی چون به جایی درافتد عالمی را بسوزاند:
آتش اندک توان کشتن به آب
وای آن ساعت که گیرد التهاب
رنج اندک را تیمارکن وگرنه دچار ناتوانی خواهی شد.دانش هراندازه کم
دوش مرغی به صبح مینلید
دوش مرغی به صبح می نالید عقل وصبرم ببرد وطاقت و هوش
کوپن مرغ یادم آمدهی جمله افکار من بشد مغشوش
گفتم انصاف نیست کاین مرغک کرکری خوان ومن سراپا گوش
روغن دوبله را بیاوردم! تا بسازم براش پایین پوش
نه به سربل به پاش(؟!)مالیدم تاشود چرب و کم شود آنروش
لیک آن مرغ بخت برگشته من ندانم چه شد که شد خاموش
کاش همه میدانستن میفهمیدن که چه گوییم سین به خاطر حرفت عوضش کردم دیگه چی
انسان زندگي اش رابرپايه ي دروغ بنا كرده است وخيلي كم پيش مي آيدكه راست بگويدوراست بينديشد.كسي كه دستهايش رابسوي خدادرازميكندوبرايمانش استواراست بنده ي حقيقي خدااست اماحالاداستان جذاب رابخوانيدبه نام ابی پلنگ ستاره ي غرب:
ابي پلنگ وقتي به دنياآمد بعداز3ماهگي مي توانست به خوبي يك انسان بالغ راه بروددر5/4ماهگي ميتوانست حرف بزنداوكارهاي زيادي انجام دادكه نمونه ي كوچك اوساختن يك تراكتوركه موتور آن موتورجت بوداوبااين ابتكاردردردسرافتادچون پليس او را گرفت ودر زيرزميني كه فاصله اش تا سطح زمين 100متربودانداختندو هر سه روزيك بشقاب برنج به اومي دادند در روزي كه داشت غذامي خورديك دفعه فكري به مغزش خطوط كرداوقدرت زيادي هم داشت او يك تونل را به سطح زمين حفر كرداوآن تونل رادر2دقيقه كنداوتوانست ازآنجا باتراكتورش فراركندسرعت ماشينش به اندازه ي سرعت نوربوديعني هركسي نمي توانداوراببيند.يك بار كه داشت در پياده رو قدم مي زدقلي راديد به او نزديك شدواحوالش راپرسيدقلي گفت:حالم بد است پول ندارم كه كمي ترياك بخرم.ابي پلنگ گفت:نگران نباش من پول را جور مي كنم ولي شرطي دارد آن هم اين است كه براي من كار كني؟قلي كه چاره اي نداشت قبول كرد.كه ناگاه پليس دور آنهارا محاصره كردقلي گفت:حالاچكاركنيم بگشير گفت:نگران نباش بعديك دفعه با استفاده از قدرتش همه ي آنهاراتبديل به خاكستركرد.بعدسوار
ماشينش شدوازصحنه دورشد.قلي دربين راه پياده شد.بعدازخداحافظي به خرابه اش رفت تااستراحت كند.ابي پلنگ هم به تحقيقاتش ادامه ميداد اومي خواست كه انرژي هسته اي رابسازد كه موفق شد.او
تصميم گرفت كه يك سفري 8روزه به آمريكابرود.اوپس ازاينكه به آمريكارسيد.فرمول انرژي هسته اي رادريك پادگان نظامي گم كرد.يك سرباز كه اين فرمول را ديد خيلي سريع آنرا به پيش مافوقش برد.اواجازه خواست كه به پيش بوش برود.بالاخره با سعي بسيارتوانست كه به پيش بوش برود .اوآن كاغذ را به بوش داد . بوش هم به استفاده از آن فرمول توانست سلاح هاي بسياري بر عليه ايران بسازد.اوابتدا پس از ساختن بمب اتمي آن را بر روي شهرهيروشيماامتحان كرد.اوآن شهر را تبديل به خاكستر كرد.ابي پلنگ وقتي كه از موضوع با خبرشد به پيش آن سرباز رفت واورا به سزاي كارش رسانيد.اوبا استفاده از اتم يك تفنگي راساخت كه اسمش همه كاره بود.يعني همه كار مي كرد.وا زآن به بعدبه جنگ با بوش پرداخت.دليل اينكه بوش نمي تواند به ايران حمله كند اين است كه ازابي پلنگ مي ترسد. كارگردان فيلم جواهري در قصربه ابي پلنگ گفت:كه يك زن خوب مي خواهم كه درنقش يانگم به خوبي بازي كندابي پلنگ بعداز 2دقيقه خانوم لي يونگ آئه رامعرفي كردكه واقعن ابي پلنگ سليقه ي خوبي دارد.بعدازمدتي ابي پلنگ بايانگم ازدواج كرد,او2000000000نفر رابراي عروسي دعوت كرد.عجب عروسي بودجايتان خالي بود.شب عروسي ابي پلنگ فهميدكه عزيزترين كس يعني بگشير آمده است امايانگوم خوشكله به ابي گفت:كه اين كيه ابي گفت:كه اين برادرم است.بگشيرراهمدسته كم نگيريدچون قدرت وزورابي بابگشيريكي است
.
خب ما كار بامسائل خانوادگي ابي نداريم.اولين كسي كه به كره ي ماه رفت ابي وبگشيربودند روزانه5200500تومان آن دوبه قلي ميدهندامادرعوض قلي براي آنها جاسوسي مي كرد.يك دفعه پزشكان تصميم گرفتندكه مغزابي را بازكنندتابفهمندكه در سراوچه مي گذرد.بالاخره به آرزويشان رسيدندومغزش راباز كردندولي به چيزي عجيب بخورد كردند كه باوركردنش سخت بود.مغزابي طوري برنامه ريزي شده بودكه كسي از آن سردرنمي آوردپس دوباره مغزش رابه طوراول در آوردندبعدازچندساعتی به هوش آمد.
ادامه دارد ...نظرمثبت بدهیدتاادامه اش رابنویسم.
به قلم: محمد

خار مثل همیشه از جایگاه بیش از حد حرف میزد و سر همه را به درد آورده بود که آنقدر من من من من بزرگم من شما رو اینجا گذاشتم واز این حرفها گلبرگهای گل ریختند وگل اشک ریخت وخار به گل گفت جنبه ی شوخی هر نداشته باشه این جوره؟؟؟؟؟؟؟<<.شما چه نظری دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.gif)



اضرائیل خطاب به دخترک کرد که تو چه دانی ز پس مرگ
دخترک:گرچه سیاه پوش بر سر مزارم نبود اماسپید پوشان همه بر سر مزارم بودند.
اضرائیل :سیاه پوش مال دنیا را بر دنیا نهادکه ریاکار نباشد مانند سپید هم.